| شما عضو نیستید, برای دسترسی کامل به سایت لطفا ثبت نام نمائید. |
|
![]() |
|
(#1)
|
|
مدیر بخش گوشی های موبایل
![]() ![]() نام واقعی: حميــد
پست ها: 2,933
سپاس ها (از کاربران دیگر): 6,119
سپاسگزاری شده: 9,847 مرتبه در 2,670 نوشته
تاریخ عضویت: Feb 2009
|
رمان های عاشقانه و رمانتیک برای موبایل برای دسترسی راحتتر به کتاب ها کافیست کتاب مورد نظر را در لیست زیر انتخاب کرده و بروی صفحه ای که آن کتاب قرار گرفته کلیک نمایید کتاب ها ساخته شده با 2 نرم افزار پرنیان و پریسان ![]() کتاب های موجود در صفحه اول
کتاب های موجود در صفحه دوم
کتاب های موجود در صفحه سوم
کتاب های موجود در صفحه چهارم
کتاب های موجود در صفحه پنجم
کتاب های موجود در صفحه ششم
کتاب های موجود در صفحه هفتم
کتاب های موجود در صفحه هشتم
کتاب های موجود در صفحه نهم
کتاب های موجود در صفحه دهم
کتاب های موجود در صفحه یازدهم
کتاب های موجود در صفحه دوازدهم
کتاب های موجود در صفحه سیزدهم
کتاب های موجود در صفحه چهاردهم
کتاب های موجود در صفحه پانزدهم
کتاب های موجود در صفحه شانزدهم
کتاب های موجود در صفحه هفدهم
کتاب های موجود در صفحه هیجدهم
کتاب های موجود در صفحه نوزدهم
کتاب های موجود در صفحه بیستم
ادامه..... ![]() |
|
|
|
| 47 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: | 3pide, AFSH!N, aliT2443, amin1366_iran, atragin, banooyesharghi, bazy zendegy, COAST, dust, elahe1055, eli jun, farhadghost, fhd, fireboy8, ghazal44, hamid neginian, hamid_mm, jofreii, joline, lalehjoon, M@RG, mankhodam, melania, mina.2, mobin.parsian, mohsen82, negar1213, negareshge, NeTFeVeR, paniz kh, perfume, Pishro0o0o, respina777, saeed418, Saloomeh, shadan30000, shadii, shahla49, sonbahar, tabarrok, tachberdee, فریبا هـ, ماشاالله, zandy021, ساهرش, شادي داودي, ضرابپوری |
(#2)
|
|
مدیر بخش گوشی های موبایل
![]() ![]() نام واقعی: حميــد
پست ها: 2,933
سپاس ها (از کاربران دیگر): 6,119
سپاسگزاری شده: 9,847 مرتبه در 2,670 نوشته
تاریخ عضویت: Feb 2009
|
کتاب های موجود در صفحه بیست و یک
کتاب های موجود در صفحه بیست و سه
کتاب های موجود در صفحه بیست و چهار
کتاب های موجود در صفحه بیست و پنج
کتاب های موجود در صفحه بیست و ششم
کتاب های موجود در صفحه بیست و هفتم
کتاب های موجود در صفحه بیست و هشتم
.........
|
|
|
|
| 30 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: | 3pide, AFSH!N, aliT2443, amin1366_iran, bahar24, bazy zendegy, black.4, elahe1055, farhadghost, joline, mankhodam, mobin.parsian, mohsen82, negareshge, NeTFeVeR, paniz kh, Pishro0o0o, saeed418, Saloomeh, shadan30000, shadii, shahla49, sofe, tabarrok, tachberdee, ماریانا, x mas2010, تاجیک, دخترمهربون, ضرابپوری |
(#3)
|
|
مدیر بخش گوشی های موبایل
![]() ![]() نام واقعی: حميــد
پست ها: 2,933
سپاس ها (از کاربران دیگر): 6,119
سپاسگزاری شده: 9,847 مرتبه در 2,670 نوشته
تاریخ عضویت: Feb 2009
|
رمان يلدا
نویسنده: م.مودب پور ![]() ’’یلدا‘‘ را باید خواند ...’’یلدا‘‘ را با نیم نگاه نمی توان نگریست ...’’یلدا‘‘ دریچه ایست به نگاهی که شاید تاکنون حتی برخود بسته ایم . ولی امروز جامعه ما، نیاز به جوانانی با چشمان باز دارد ,و ’’یلدا‘‘ در ورای بیان داستان آن جسارت را در دیدن و گفتن می بخشد . گوشه ای از داستان: یلدا: سیاوش! خیلی دوستم داری؟ - آره .خیلی یلدا : اگه اون لحظه که بهت گفتم برو می رفتی دیگه دوستت نداشتم - من هیچ وقت ولت نمی کنم. یلدا : حلا دارم کم کم عشق یه پسر ایرونی رو می فهمم .حالا دیگه می تونم به جای کشیدن این چیزا به عشق تو پناه ببرم . به خاط کار احمقانه ام من رو ببخش ’’ بهش خندیدم اونم بهم خندید آروم بلند شد و اومد طرفم ! احساس کردم که چیکار می خواد بکنه مونده بودم که عکس العملم باید چی باشه که تو همین وقت نیما چند تا سرفه کرد و با یه سینی چایی اومد تو بالکن و گفت: - سرخر نمی خواین؟ یعنی چایی نمی خواین ؟ من و یلدا خندیدیم و یکی یه فنجون چایی برداشتیم و شروع کردیم به خوردن . نیما: چایی اش خیلی خوبه . یعنی وامونده مثل آبی یه که روی آتیش بریزی ! با این که داغه اما آتیش رو آنی خاموش می کنه ! واسه پنبه هم خوبه این چایی اصلا دم شده برای اطفای حریق !البته باید همیشه پیشاپیش جلوی آتش سوزی رو گرفت و آتیش و پنبه رو بغل هم نگه نداشت ولی چنانچه بطور اتفاقی این آتیش پدرسگ کشیده شد طرف این پنبه لطیف و معصوم بلا فاصله باید یه استکان چایی بی موقع رو روش خالی کرد ! از این ور چایی بی موقع رو نیاورده از اون ور احساسات آتشین تبدیل می شه به یه لبخند ساده و دوسه تا فحش زیر لبی به اونی که بی موقع چایی رو آورده !..... کتاب پر از لذت عشق و تلخی و زشتیهای روزگار می خندیم ولی زهرخندی تلخ ,می گرییم برای آن که جامعه ما برایش چنین خواسته و با همه این احساسات درهم خاطرات یک دختر فراری مبتلا به ایدز را می شنویم و خود قضاوت می کنیم. [تنها کاربران عضو می توانند این لینک
را مشاهده نمایند
] پسورد : www.persiandown.com |
|
|
|
| 27 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: |
(#4)
|
|
مدیر بخش گوشی های موبایل
![]() ![]() نام واقعی: حميــد
پست ها: 2,933
سپاس ها (از کاربران دیگر): 6,119
سپاسگزاری شده: 9,847 مرتبه در 2,670 نوشته
تاریخ عضویت: Feb 2009
|
رمان یاسمین
نویسنده: م.مودب پور ![]() رمانی بی نذیر از عشقی بی نذیر، بی پایان و جاودانه . داستانی از مردانگی هایی بی نذیر سرگذشتهایی از جنسهای متفاوت و پایانهای متفاوت رمانی جذاب از دو سرگذشت با پایانی همسان ولی از دورانهایی مختلف که در مسیری به هم گره می خورد و داستان می آفریند (داستان زندگی یک خواننده زن ایرانی و شوهر نوازنده اش) و داستان پسری از جنس امروز با خواسته های امروز با پایانی مافوق تصور... حتی خواندن صفحه اول کتاب هم شما را جذب می کند و می خنداند! گوشه ای از داستان: - بهزاد: تو همین دو سه روزه اینقدر عاشق من شده !تب تند زود عرق میکنه! نترس اونم فراموش میکنه .این ماها هستیم که هیچی یادمون نمیره .تو هم اینقدر خودت رو نخود هر آش نکن . دیگه ام حرف اون رو پیش من نزن . - کاوه :بابا بیا اصلا این یه کلیه تو بگیر ما بریم ! - بهزاد: مردشور تو اون کلیه کلیه خودم و این زندگی و این اتاق و این درس و این دنیا روهم ببره که دیگه حالم از همهچیز به هم می خوره ! -کاوه :دکتر ! امروز حالت شیزوفرنی پیداکردید ! سگ هار گازتون گرفته ! چخه بد مسب صاحاب!... شروع کرد پنجه های قشنگ و ظریفش روی کلیدهای پیانو بقدری نرم و موزون حرکت می کرد که بی اختیار محو تماشای اونها شده بودم چشمهاشو بسته بود و آهنگ خیلی قشنگی رو می زد .نمی تونستم اینهمه خوشبختی رو برای خودم باور کنم ،فرنوش این دختر یبا و مهربون برای من آهنگی ساخته بود و خودش اجرا می کرد!..... [تنها کاربران عضو می توانند این لینک
را مشاهده نمایند
] پسورد : www.persiandown.com |
|
|
|
| 20 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: |
(#5)
|
| 18 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: |
(#6)
|
|
مدیر بخش گوشی های موبایل
![]() ![]() نام واقعی: حميــد
پست ها: 2,933
سپاس ها (از کاربران دیگر): 6,119
سپاسگزاری شده: 9,847 مرتبه در 2,670 نوشته
تاریخ عضویت: Feb 2009
|
رمان دریا
نویسنده:ماندانا مودب پور ![]() شخصیتهای داستان مودب پور در این کتاب بسیار واقعی و ملموس هستند. این کتاب تا انتهای داستان شما را مجذوب خود میکند. گوشه ای از داستان: - چه پسری واقعا! ابی رو میگم. با شخصیت، خوب برخورد، مودب! چه صدای قشنگیم داره! چقدرم خوب میرقصه! داشتم نگاهش میکردم و به حرفاش گوش میدادم. خیلی برام جالب بود که بدوم اون شب تو اون پارتی چه خبر بوده که یه نگاهی به من کرد و گفت - تو که دیگه با ابی کاری نداری، درسته؟ بهش خندیدم و گفتم - من از اولشم باهاش کاری نداشتم. - پس حالا دیگه با هم دوستیم. اگه به قسمت من نظر نداشته باشی، منم باهات دوست میمونم. شب جمعه یه لباس شیک پوشیدم و رفتم خونهشون. چه خونه و زندگیای دارن. خونه تو سلطنت آباد. دو سه هزار متر خونه! سه چهار تا ماشین تو حیاط شون بود! چه دم و دستگاهی! ژاله - تو خونهشونم رفتی؟ مهناز - نخیر! پس تو کوچه راک اندرول رقصیدیم؟ خوب رفتیم تو خونشون دیگه! [تنها کاربران عضو می توانند این لینک
را مشاهده نمایند
] پسورد : www.persiandown.com |
|
|
|
| 16 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: |
(#7)
|
|
مدیر بخش گوشی های موبایل
![]() ![]() نام واقعی: حميــد
پست ها: 2,933
سپاس ها (از کاربران دیگر): 6,119
سپاسگزاری شده: 9,847 مرتبه در 2,670 نوشته
تاریخ عضویت: Feb 2009
|
|
|
|
|
| 19 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: |
(#8)
|
| 21 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: |
(#9)
|
| 17 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: |
(#10)
|
| 20 کاربران روبرو از HAM!D جهت این نوشته سپاسگزاری کرده اند: |
![]() |
| ابزارهای تاپیک | |
| نحوه نمایش | |
|
|